ناگفته ها را میتوان نوشت.

جنگ با احساس ...


هر روز صدها نفر در خط مقدمِ جنگ با احساسشان میمیرند...

جنگی که در آن خبری از موشک های هوایی نیست و هیچ خبر نگاری گزارشش را نمیدهد.

صدها نفر در هر روز...

نه در هر ساعت...

یا شاید هر دقیقه .

اصلاح میکنم؛ صدها نفر در هر ثانیه در جنگ با احساسشان میمرند.

و به جرم همه ی دوستت دارم هایی که نگفتند 

و یا گناه همه ی لحظه هایی که خواسته نشدند جنگ را میبازند.

جنگ با احساس را فقط یک شجاع میبرد...

چه قدر شجاعیم؟؟؟!

یادمان باشد تا شصت سالگی چشم بهم زدنی باقی مانده

۲۴ خرداد ۹۵ ، ۱۴:۴۶ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
ناگفته نویس

پنجــــره


به پنجره های ساختمان ها که نگاه میکنم میگویم هر پنجره برای خودش داستانی دارد.

یک پنجره باغچه ی کوچک زنی خانه دار است که پر شده از کاکتوس ها و شمعدانی ها.

یک پنجره خلوتگاه مردی ورشکسته است که برایش مکانی است دنج تا سیگار هایش را دود کند و بغض های مردانه اش را قورت دهد.

یک پنجره هوایی است برای پرستار ترم چهار دانشگاه که از بوی خون حالش بهم میخورد.

و یکی از  پنجره ها همدمیست برای من که شبها درد و دل هایم را میشنود.

یک پنجره ی خوب که وقتی لب باز میکنم وسط حرفم نمیپرد و نمیگوید میدانم که چه میگویی!

یک پنجره که هیچ نمیداند.

که قضاوت نمیکند.

که فقط با ان لباس های آهنی اش می ایستد و حرف هایم را میشنود.

پنجره آن آهنینِ صبور برای من یک همدم خوبست!!!

من پنجره ی اینجا.

پنجره ی اتاقکم را دوست دارم.

شما هم اگر ناگفته های زیادی دارید برای خودتان یک پنجره جور کنید.


۲۳ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۱۲ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
ناگفته نویس

فکرش را هم نکرده بودم


پارسال بعد از انتخاب رشته مطمئن بودم که سال دیگر دانشجوی دانشگاه تهران میشوم.
به این فکر میکردم که بالاخره از زیر سر در پنجاه تومانی دانشگاه رد میشوم.
آنجا برای خودم دوستانی پیدا میکنم تا با انها هشتاد بار کتاب فروشی های انقلاب را بگردیم.
به کافه های نزدیک دانشگاه برویم و از شیرینی فرانسه برای خودمان ناپلئونی بخریم.
به این فکر میکردم که  یک استاد روی مخ نصیبم میشود که باید سر کلاسش در مورد جهش و مخالف و موافق بودنم با او بحث کنم.
به آب طالیبی های بوفه ی پزشکی ها همان زیرج خودمان فکر میکردم و اینکه سه شنبه ها بروم مصلی دانشگاه تا به حاج آقا قرائتی اقتدا کنم.
و البته همـــــه ی همه ی همه ی فکرهایم درست در آمد.
اما حتی یک لحظه هم به این فکر نکردم که ممکن است در بین این همه اینجا و انجا رفتن لحظه ای هم برسد که کمی ناراحت شوم...
لحظه ای که انگار زندگی میخواهد یک تجربه ی تلخ توی حلقم فرو کند.
حتی یک لحظه هم به این فکر نکردم برای زندگی در این محیط طفلم،کوچکم، و شاید بیش از حد احساساتی ولطیف!
پس محیط بزرگم میکند.
و همین بخش دومی که یک لحظه ای فکرش را نکرده بودم سر و کله اش پیدا شد.
چند،سال پیش برای عروسک خوشگل مخمل پوشم گریه میکردم.
بعد تر برای شکسته شدن تلسکوپم.
بعد تر برای نمره های بد...
و امروز هیچ کدامشان را آنقدر بزرگ نمیدانم که برایشان اشک بریزم.
امروز برای مهم هایی اشکم در می آید که ترس دارم از اینکه هفت هشت سال دیگر برایم مهم نباشد.
این بخش دومی که فکرش را نکرده بودم بخش سخت زندگیست.


۲۲ خرداد ۹۵ ، ۱۴:۳۳ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
ناگفته نویس

سلام و احترام

سلام و احترام به شما که از الان خواننده ی ناگفته هایی هستید که لا اقل میشه نوشتشون.

به قول خانوم جون خیلی حرفا رو نمیشه گفت یعنی نباید که گفت.

قبول!!

اما میشه نوشت که مغزت رو آسوده تر کنی.

شاید بعد از نوشتن  شبها راحت تر بخوابی

و روز ها واقعی تر لبخند بزنی...

و این یعنی حسِ خوبِ پس از نوشتن.

اینجا 

من

شما 

و ناگفته هام.

به صفحه ی زندگی من خوش اومدید😊✋

۲۱ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۰۷ ۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
ناگفته نویس